داستان آقساق جیران ( آهوی لنگ )یکی بود، یکی بود، درزمانهای قدیم مردی بد طینت و ظالم با زن و دو فرزندش در بیابانی زندگی می کردند. روزی از روزها مرد از راهی می گذشت که چشمش به شنزاری افتاد که ریگ های رنگ به رنگ درآن دیده می شد. مرد که از آنها خوشش آمده بود، مقداری راجمع کرده در جیب گذاشت تا برای فرزندان به خانه بیاورد وقتی که به خانه رسید، دست درجیب کرد، ناگاه متوجه شد که همه ریگها تبدیل به گندم شده اند. خیلی خوشحال شد. الاغ و چند کیسه را برداشت و به راه افتاد تا ازآن شنها بار کرده به خانه بیاورد و استفاده نماید.
کیسه ها را پر کرد و چون می خواست درب آنها را ببندد، متوجه شد که نخ برای بستن آنها ندارد. برای پیدا کردن نخ شروع به جستجو کرد. در گودالی کوچک نخی پیدا کرد که وقتی می خواست آن را بردارد دید بسیار طویل و دنباله آن ادامه دارد و هرچه میکشد تمام نمی شود. وقتی چندین متر بالا کشید سرانجام از انتهای آن که بسیار سنگین بود وبه چاهی ختم می شد دیوی بالا آمد وخیلی عصبانی وخشگین گفت: آدمیزاد در اینجا چه می کند؟ همین الان تو را تکه تکه خواهم کرد . مرد که از ترس خود را باخته بود و به شدت می لرزید التماس کرد که مرا ببخش چون دیو به هیچ عنوان راضی نمی شد دست از مرد بردارد، مرد بدطینت گفت : قول می دهم دو تا بچه دارم، هر کدام را بخواهی به تو بدهم تا از من دست برداری .دیو قبول کرد به شرط آنکه فردا صبح یکی از بچه ها را تحویل او دهد. ناراحت و غمگین به خانه رفت و جریان را با زن خود در میان گذاشت. دختر که بزرگتر بود، حرفهای پدر را شنید و به برادرش خبر داد و گفت باید کاری کنیم که نتواند ما را به دیو بدهد. برادر قبول کرد که هر چه خواهرش بگوید، انجام دهد. قرار بر این شد که صبح روز بعد که خواهر می خواهد به حمام برود برادرش به بهانه اینکه شانه او جامانده است به دنبال او رفته، فرار کند. دختر شبانه تمام وسایل مورد نیاز و غذای چند روز را فراهم کرد و شب خوابیدند. صبح زود طبق برنامه تظیم شده، پسر و دختر به دنبال یکدیگر رفتد تا از نظرها پنهان شدند . دیو ساعتی متظر ماند و چون از مرد خبری نشد به نزدیکی خانه آمد و گفت چرا به قول خود وفا نکردی؟ مرد گفت شرمنده ام بچه ها فرار کردند وشاید خیلی ازاینجا دور شده باشند. دیو خشمگین به دنبال بچه ها به راه افتاد . پس از مدتی آنها را دید که با سرعت دور می شوند . دیو آنها را تعقیب نمود تا به رودخانه ای رسیدند که آب گل آلود و خروشان آن اجازه عبور نمی داد. دختر مهره ای را که مادرش به او داده بود به آب اند اخت و گفت: ای رودخانه راه بده، دشمن آمد . فورأ آب کم شد و بچه ها از آن گذشتند. دوباره جریان آب شدت یافت. وقتی دیو به کنار آب رسید، جرات نکرد به آب بزند. صدا زد « آی بچه ها، من رهگذری هستم که می خواهم از آب عبور کنم، شما از کدام راه رفتید؟ راه را به من نشان بدهید» دخترعمیق ترین منطقه رودخانه را به دیو نشان داد و به تکه کف سفیدی اشاره نمود و گفت: از روی آن تخته سنگ بیا. دیو که فکرمی کرد بچه ها چیزی نمی داند با صداقت حرف میزند، از همان راه به آب زد و به روی تکه کف وسط آب آمد، وارد شدن به رودخانه همان و به قعر آبها رفتن همان. خواهر و برادر که از دست دیو آدمخوار و پدر بدجنس خود راحت شده بودند، روبه سوی بیابانها گذاشتند. بین راه چوپانی را دیدند که مشغول چرانیدن گوسفند بود. چون بسیار تشنه بودند سراغ آب را گرفتند. چوپان گفت: درآن طرف تپه، چشمه آبی است که مخصوص وحوش بیابان و آهوان دشت و صحراست. از این آب شما نباید بخورید، چون پس از مصرف کردن به شکل یک آهوی لنگ در می آیید .از این آب عبور کرده و چند متر آن طرف تر چشمه آبی است که مخصوص انسانهاست و از آن آب می توانید استفاده کنید . هر دو از چوپان تشکر کردند وبه راه افتادند وقتی به کنار چشمه آب حیوانات رسیدند، با وجودی که تشنه بودند، دختر به برادر خود گفت: نکند از این آب بخوری . پسر ظاهرأ اطاعت کرد، اما چون خیلی تشنه بود و تحمل رسیدن به آب انسانها را نداشت، شانه خواهرش را بر سر چشمه برجای گناشت تا به این بهانه بتواند مجددأ به سرچشمه برگردد. پس از چند دقیقه راهپیمایی برادر گفت: خواهر، شانه شما کنار چشمه مانده است، باید برگردم و آن را بیاورم .دختر گفت: خودم برای آوردن شانه می روم ، ولی پسرمانع شد. وقتی برادر به چشمه آب رسید هم از شدت تشنگی و هم به لحاظ کنجکاوی سر بر آب گذاشت و نوشید و به راه افتاد.

ادامه دارد...
برگرفته از کتاب افسانه ها و قصه های ایل قشقائی - منوچهر کیانی
|