|
ادامه داستان یان اوغول
... مدتها گنشت، روزی برادران تصمیم گرفتند به شکار بروند. تلون سوار هم به همراه آنان راهی کوه شد، آنها که برادر کوچک خود را موی دماغ خود حس کرده و به او حسادت می ورزیدند، منتظر فرصتی بودند که او را سربه نیست نمایند. وقتی به بالای کوه رسیدند هنگام ظهر بود. برادران اظهار تشنگی نمودند وگفتند اگر آب پیدا نشود، همگی تلف خواهیم شد.
تلون سوار گفت: عزیزانم ناراحت نشوید، در این نزنیکی چاهی است که من می توانم ازآن آب را بالا بیاورم، در صورتیکه شما با من همکاری کنید برادران موافقت نمودند و به سرچاه رفتند، اما همین که یان اوقول به درون چاه رفت، برادوان طناب را بریده و او را رها ساختند و پیراهن وی را خون آلود نموده به خانه برگشتند و جریان کشته شدن تلون سوار را توسط حیوانات وحشی مطرح نمودند. پادشاه از بی لیاقتی پسران و مرگ تنها فرزند شجاعش مدتها اشک می ریخت و تاسف می خورد، اما یان اوقول می دانست کسی که به درون این چاه افتاد به هفت طبقه بالای آسمان خواهد رفت. تلون سوار مدتها راه می رفت، از زمین ها و نقاطی گذشت که در همه عمرش آنها را ندیده بود. همین طور که راه می رفت از دور جمعیتی را دید که در کنار جوی آبی غمگین و افسرده نشسته اند. به آنها نزدیک شد. علت ناراحتی شان را پرسید. یکی از آنان جواب داد. اژدهایی در این نزدیکی است که اگر روزی یک دختر برای خوراک وی نبریم، راه آب شهر را می بندد و همه از بین می رویم. امروز نوبت دختر پادشاه است که خوراک اژدها شود. حال ختر را کنار آب آورده ایم که اژدها بیاید و او را ببرد. یان اوقول پیش دختر رفت و گفت :من در اینجا می خوابم و هرگاه اژدها آمد بیدارم کن تا کار او را یکسره کنم و به خواب عمیقی فرو رفت. ساعتی بعد اژدها از دور پیدا شد و دختر از شدت ناراحتی اشک در چشمانش حلقه زد و قطره ای از آن اشک به صورت تلون سوار افتاد و او را از خواب بیدار کرد. وقتی یان اوقول اژدها را دید، شمشیر از نیام کشید و با یک ضربت او را به دو نیم کرد. دختر با کمال تعجب به شسجاعت پسر آفرین گفت و دستهای خود را به خون اژدها آلوده کرد و برپشت پسرنشانی زد. هیاهوی جمعیت و نجات دختر به گوش پادشاه رسید و او که باور نمی کرد کسی جرات چنین کاری را داشته باشد پرسید اژدها توسط چه کسی کشته شده ؟ دختر جواب داد: کسی که اژدها راکشته نشانه ای ازدست من برپشت اوست، باید او را پیدا کنید و بیاورید . عده زیادی برای آوردن یان اوقول رفتند. پس از جستجوی زیاد او را به خدمت پادشاه آوردند. شاه گفت : تو با این شجاعتت از این پس داماد و جانشین من خواهی بود. اما پسر موافقت نکرد و گفت «من از دیاری دیگر می آیم و اگر بتوانم خدمتی کنم باید به ایل و تبار میهن خودم باشد. و چون راضی به ماندن درآن دیار نبود، خداحافظی کرد و براه افتاد اما دختر پادشاه گفت ای جوان، هرجا بروی تو را پیدا خواهم کرد.
پس پسر به سوی نامعلومی براه افتاد و چون خسته بود در زیر سایه درختی دردامنه کوهستانی بزرگ به خواب رفت. پس از چندی با صدای گفتگوی دو جوجه سیمرغ که بر بالای درخت نشسته بوند، از خوا ب بیدار شد. یان اوقول می شنید که یکی از جوجه ها به دیگری می گفت :خواهرم، برگ این درخت برای روشن شدن چشم آدم کور و گل این درخت برای جوان شان آدمهای پیر است و دیگری می گفت: خواهر مگر نمی دانی که پوست این درخت به پای هرکس کشیده شود و به دریا بزند، دریا خشک می شود؟! و چوبهای این درخت به سرهر انسانی بخورد، دیوانه می شود. یان اوقول با شنیدن این سخنان بلند ش و براه افتاد. مقداری از برگ و گل و پوست و چوب درخت را به همراه خود برداشت و خواست حرکت کند. جوجه سیمرغ گفت : آدمیزاد چقدر کم طاقت است، ما می خوا ستیم خیلی چیزها را به تو یاد بدهپم، اما خودت حاضر نشدی توجه کنی. یان اوقول که از عمل خود پشیمان شده بود، مدتها با پشت سر گذاشتن دشت ها و بیابا نها و کوهها به دیار خود رسید و به خدمت پدر رفت و تعظیم کرد. پدر ومادر را دید که در فراغ فرزند شجاعشان آنقدر گریه کرده که چشمان خود را از دست داده و هر دو کور در گوشه ای افتاده بودند آنها باور نمی کردند که فرزندشان زنده است. پسر فورأ از گل درختی که سیمرغ گفته بود به آنها داد و از برگ به چشمان آنها کشید هر دوجوان شده و بینایی خود را بدست آوردند و پس از مدتها پسر خود را شاخته، از خوشحالی درپوست نمی گجیدند. یان اوقول ماجرای خود و خیانت برادران و داستان اژدها و سفر خود را شرح داده و چون خسته بود به خواب عمیقی فرو رفت. پدر که از بدجنسی و پسران ناراحت شده بود، تصمیم گرفت آنها را نابود نماید، اما یان اوقول واسطه شد و با چوب درختی که جوجه سیمرغها گفته بودند به هرکدام ضربه ای زد تا برای همیشه دیوانه شوند. وقتی پدر فرزند خود را چنین شجاع و لایق دید ،تاج را برسروی گذاشت و گفت پسرم تو برای پادشاهی از من لایق ترهستی. پادشاهی که دخترش را یان اوقول از چنگ اژدها نجات داده بود، همراه گروهی از سواران برای پیدا کردن یان اوقول حرکت کردند و پس از جستجوی زیاد او را یافته و به خدمتش آمدند و از او خواهش کردند که به کشور آنها برگردد و با دختری که او نجات داده ازدواج نماید، اما چون مهر وطن و علاقه پدر و مادر برای او بالاتر از همه اینها بود گفت: دختر را به عنوان همسر آینده خود انتخاب می کنم و حاضرم برای رضایت خاطر شما، هر دو کشور را اداره نمایم. ازآن پس یان اوقول یا تلون سوار پادشاه دو کشور بزرگ شد و به خوبی و خوشی زندگی کرد. دلتان خوش و ایامتان گرامی باد.
منبع:داستانها و افسانه های ایل قشقائی
|