بنر

ورود و عضویت

جهت عضویت و همکاری در جهت معرفی و گسترش فرهنگ ایل قشقائی ، میتوانید به عضویت سایت درآیید.بلافاصله بعد از ثبت نام میتوانید از آن استفاده کنید.



بازدید

   
   
J
 

اگر قره‌قاج نبود

AgarGhareGhaajNabood-sنويسنده: محمد بهمن‌بيگي/ ناشر: انتشارات قشقايي نوبت چاپ: پنجم 1386/ شمارگان: 3000 جلد / مركز پخش و فروش: شيراز، خ پيروزي، انتشارات تخت‌جمشيد.  تلفن: 2245401 ـ 0711 همراه: 09171118580/ قيمت: 2000 تومان

 

 

اگر قره‌قاج نبود

AgarGhareGhaajNabood

بخشي از كتاب:                                            

اگر پيچ و خم‌هاي رودخانه‌ي قره‌قاج، آنجا كه به نخلستان «مَكو» مي‌رسد آن همه دل‌انگيز نبود؛

اگر بيشه‌ها و دشت‌هاي پيرامونش آن همه درّاج و آهو نداشت؛

اگر پر و بال دراج‌هايش آن همه رنگين و چشم آهوهايش آن همه سياه نبود، روز و روزگار من غير از اين بود!

اگر اين اگرها نبود، من آدمي ديگر و در عالمي ديگر بودم!

گوشه‌اي از سرگذشتم را بشنويد. مي‌كوشم سال‌ و ماهي دراز را لاي عباراتي كوتاه بپيچم:

در ايل بودم. از غوغاي شهرها گريخته به دامن كوه و بيابان آويخته بودم، ولي بيش از پنج سال، تاب و طاقتِ اقامت در بهشت را نداشتم. باز هواي سفر به سرم زد و فرار را بر قرار اختيار كردم.

زندگي من مجموعه‌اي از اين فرارها و قرارهاست. من از فرارهايم خشنودترم و بر اين باورم كه گهگاه فرار بيش از قرار، دليري و شهامت مي‌خواهد. هنگامي كه ستم‌ها چنگ و دندان نشان مي‌دهند و توان رويارويي نيست راهي جز اين نمي‌ماند.

دروازه‌هاي شهرها بر رويم بسته بود. از زندگي در شهرهاي ايران خاطره‌هاي تلخ داشتم. به خيال فرنگ افتادم. اروپا و آمريكا چشمك مي‌زدند. چادر اقامتگاهم پر از كتاب بود. كتاب‌هايم خاموش نبودند. وسوسه مي‌كردند. قصدم اين بود كه مانند بسياري از فراري‌ها و ايران گريزها بروم و بمانم و بقيه‌ي عمر را در گوشه‌هاي دنج دنيا به سر بَرَم. شرقي ساده‌لوحي بودم. خوشبختي را در غرب فريبنده جُست و جو مي‌كردم.

بهانه‌اي به دستم آمد و بار سفر را بستم. كسانم ناراضي بودند ولي عهد و وفاي من هم حدّي داشت. خداحافظي‌ها دشوار بود و يكي از آن‌ها از همه دشوارتر. چاره‌اي جز آن نداشتم كه از خواهرم خداحافظي كنم. قشلاق او در ساحل رود قره‌قاج بود. بيش از شش فرسنگ فاصله داشت، فاصله‌اي پر از كوه و كُتل و رود و جنگل كه جز با اسب پيمودني نبود.

هنگامي كه در يك بامداد سرد، تفنگم را به دوش گرفتم و پا به ركاب گذاشتم يكي از خويشانم كه ادعاي هواشناسي داشت گفت: «آفتاب صبح، ابرها را سوخت. باد شمال مي‌وزد. هوا باراني است».

پروا نكردم و به راه افتادم. سه چهار فرسنگي بيش نرفته بودم كه بادي عنان گسيخته از گَرد راه رسيد و با توده‌ي سياهي از ابرها دنيا را تيره و تار كرد. نم‌نم باران آغاز شد. رعدهاي دوردست نزديك شدند. سر و صدا به هوا خاست. رگبارهاي سهمگين، آسمان را به زمين دوخت.

ابرهاي گرمسيري بي‌رحمند. رحمتشان سراسر زحمت است. هفته‌ها و حتي ماه‌ها مي‌آيند و نمي‌بارند و آنگاه همه با هم دست به يكي مي‌شوند و به جاي باران، سيل و طوفان به ارمغان مي‌آورند.

كلاه نمدي دو گوشم را به دستمال جيبم پيچيدم. تفنگم را حمايل كردم و اسب را به تاخت واداشتم، بدين اميد كه پيش از رسيدن سيل از گذرگاه رودخانه بگذرم. ولي موقعي كه بر لب رود رسيدم رنگ آب برگشته بود. از گذرگاه زلال و شفّاف خبري نبود.

راه بازگشت نداشتم. چادر خواهرم به ساحل نزديك بود. امواج خروشان سيل هنوز نرسيده بودند. دل به دريا زدم و اسب را به پيش راندم. ليكن او هُشيارتر از من بود. بوي خطر را بهتر از من مي‌شنيد. غريزه‌اش بيش از عقل من كار مي‌كرد. خواست از فرمانم سربپيچد. پاشنه‌هايم را به پهلويش فشردم. دستم به تازيانه رفت. شيهه‌اي كشيد كه شيهه‌ي اضطراب بود. با ترديد و دودلي پا به درون آب گذاشت. گامي چند برنداشته بود كه آب از ركاب گذشت و به تنگ زين رسيد. هنوز به نيمه‌ي راه نرسيده بود كه دست و پايش از بستر رودخانه جدا شد. يَله كرد، به شنا افتاد و با نيروي موج‌ها گلاويز گشت. پاها را از ركاب بيرون كشيدم. به قاش زين چسبيدم و با هر دو دست بر يال انبوه اسب چنگ زدم. دنيا دور سرم مي‌چرخيد.

عنان را رها كردم و اختيار را به اسب سپردم. او در كار خود داناتر و تواناتر از من بود. مسير عاديِ گذرگاه را ترك گفت و در سراشيب جريان آب به شنا پرداخت.

تقلّا مي‌كرد. نفس مي‌زد. جز سر و كله‌اش تمام بدنش در آب فرو رفته بود. چشم بر ساحل روبه‌رو دوخته بود و پيش مي‌رفت. شلّاق باران فرو مي‌كوفت. آسماني بالاي سر و زميني زير پا نداشت و من جز خدا و جز او يار و ياوري نداشتم.

اسب نازنين سمندم سينه سپر كرده بود. پيش مي‌رفت و لحظه‌اي از تلاش باز نمي‌ايستاد. يكي دو بار انديشيدم كه از او جدا شوم و بارش را سبك‌ كنم. ليكن قدرت شنا در خود نمي‌ديدم. لحظات به كُنديِ ماه و سال مي‌گذشتند. اصلاً نمي‌گذشتند.

خسته و نااميد و ناتوان بودم كه ناگهان شاخه‌ي درختي به چشمم خورد. نشانه‌ي ساحل بود. بيرق نجات بود. همين كه به نزديك درخت رسيديم، خواستم از شاخه‌هاي آن بياويزم ولي اسب فاصله گرفت و مجالم نداد. او نيز از ديدن درخت، نيروي تازه‌اي گرفته بود. بر تقلّايش افزود و چيزي نگذشت كه سُمّ و ستونش بر زمينِ بسترِ رود استوار شد. چند قدمي پيش رفت، از آب بيرون جَست و تا زانو در گِل، زير درخت تنومند بيدي ايستاد.

پياده شدم. پيشاني‌اش را بوسيدم و خدا را شكر گفتم. اسب هم شيهه‌اي كشيد. بي‌شك شيهه‌ي نيايش بود.

ساعتي بعد در چادر خواهرم بودم. سر تا پا خيس بودم. از يقه‌ام و آستين‌هايم جوي آب روان بود.

چادرها را به زحمت سر پا نگاه داشته بودند. طناب‌هاي سُست را سفت مي‌كردند. ميخ‌هاي از جا كنده را از نو بر زمين مي‌كوفتند. ميخ‌ها را با بوته‌هاي پُرشاخ و برگ خار مي‌پوشاندند و بر سر هر بوته، سنگي درشت مي‌نهادند. ديرك‌هاي كج و كوله را بر قلّاب‌هاي چوبي، راست و استوار مي‌كردند.

چادر نشيمن خواهر گرم نبود. هيزم‌ها همه تر بودند. آتش در آن‌ها نمي‌گرفت. دود، همه جا را گرفته بود. با چندين ملافه و چادرشب خودم را خشك كردم و لباس‌هاي زير و روي عاريتي از اين و آن گرفتم.

اسبم كوفته و خسته بود. زين و برگش را بر زمين نهادند. جُل آسترگرفته‌اي بر تنش كردند. نمدي بر دوشش انداختند و در يكي از چادرهاي كوچك كه مخصوص مهمان‌هاي عزيز بود جايش دادند. تيمار او واجب‌تر از نوازش خود من بود.

چندين شبانه‌روز در چادر خواهرم ماندم تا سيل فرو نشيند، ولي قره‌قاج آرام نمي‌گرفت و حق داشت كه آرام نگيرد.

قره‌قاج رودخانه‌ي عزيز و مهرباني بود. زمزمه‌ي آب‌هايش مثل لالايي مادرها بود. ريگ‌هاي رنگارنگ و بلورين ساحلش اسباب‌بازي كودكان ايل بود. بيشه‌هاي خطاپوش و جنگل‌هاي رازدارش پناهگاه امن نوجوانان ايل بود. درخت‌هاي پُر سايه‌اش مايه‌ي آسايش تن و جان پيران ايل بود.

قرن‌هاي بي‌شمار بود كه قره‌قاج مردم تشنه‌ي ايل را سيراب مي‌كرد و براي همسايگان آنان باغ‌ها و بُستان‌هاي پُرنعمت فراهم مي‌ساخت ولي هيچ‌گاه از هيچ كس خير و بركتي نمي‌ديد. قره‌قاج از سرچشمه‌اش در ارتفاعات دوردست «بُن‌رود» تا سواحل خليج فارس حتي يك پل نداشت، يك سد نداشت، يك آبراه نداشت و اين چنين بود كه گهگاه به خشم مي‌آمد، سيل‌هاي عظيم به راه مي‌انداخت، گَله‌هاي گوسفندان را مي‌بُرد، شترها را با بارشان مي‌غلتاند، جنگل‌ها را در هم مي‌كوبيد، خانه‌ها را خراب مي‌كرد و درخت‌ها را از ريشه مي‌كند.

سرانجام آب سيل فرو نشست و به من اجازه‌ي بازگشت به چادرهاي پدر و مادرم داد. اصرار و پافشاري آنان كه تنهايشان نگذارم سودي نداد. هفته‌اي بيش نماندم. شتاب داشتم. اسبابم را بر قاطري بستم و به سوي شهرك «خُنج» روان شدم تا اتومبيلي دست و پا كنم و به شهر لار برسم.

از اشك‌ها و آه‌هاي دقايق بدرود چيزي نمي‌گويم. هر كه را و هر چه را كه دوست مي‌داشتم بر جاي نهادم و حركت كردم. ماشين سواري كمياب بود. در خُنج به آشنايي برخورد كردم. معلوم شد كه فقط براي خودم جا دارد. وسايل و اسبابم را به آشناي ديگر سپردم كه با كاميون به لار بياورد.

در شهر لار دو روز چشم به راه كاميون ماندم. اثري نشد. روز سوم خبر آوردند كه راهزنان در گردنه‌ي معروف «وِرا» كاميون را زده‌اند و دار و ندار مرا نيز به يغما برده‌اند.

آغاز سختي بود. در ميان وسايل سفرم از همه گران‌بهاتر قاليچه‌اي بود كه براي روز مبادا همراه مي‌بردم، قاليچه‌اي بي‌بي‌باف و ظريف و نقش و نگار «كلّه اسبي». زمينه‌اش ليمويي بود. گُل و بتّه‌هاي فراوان و تصاوير خيالي قشنگ داشت. رنگش از گياهان كوهسار و پشم و بندش ريسيده‌ي انگشتان باريك دختران چوپان بود.

دو دل ماندم كه باز گردم و يا به سفر ادامه دهم. به سفر ادامه دادم و با خود گفتم: «در كشوري كه رودش آنچنان و راهش اينچنين است نمي‌توان ماند».

***

به تهران آمدم. مقدمات كار را فوري و برقي انجام دادم و باز بار و بنديل سفر را بستم و بر بال يكي از پرندگان غول پيكر، زمين ايران و سپس هوا و آسمانش را پشت سر نهادم.

جايم كنار پنجره بود. بيرون را مي‌نگريستم. ابرهاي سفيد زير پايم بودند و من پيوسته به ياد ابرهاي سياه قشلاقم بودم، ابرهاي سياه و سركش.

نخستين درنگم در شهر هامبورگ آلمان بود. آلمان را دوست داشتم. هم‌دستِ ديرين كشورم و ايلم بود. دشمن قسم‌خورده‌ي دشمنان وطنم بود. با زبان آلماني آشنايي داشتم. به موسيقيِ جان‌پرورش عشق مي‌ورزيدم. در ايل هم كه بودم از طريق راديو و گرامافون با مشاهير بزرگ اين سرزمين هنرخيز سر و كار داشتم.

همين كه در هتلي جاي گرفتم و خستگي‌ها را از تن و جان زدودم به سراغ ديدني‌هاي شهر رفتم. در ميان آن‌ها رودخانه‌ي «اِلْب»، پل‌هايش، قايق‌هايش و بيش از همه تونل قشنگش مفتون و شيفته‌ام كرد.

نامه‌اي به يكي از دوستانم نوشتم و درباره‌ي اِلب دادِ سخن دادم:

«…اِلب همه چيز دارد. پل‌هاي فراوان و گوناگون دارد. پل‌هاي كوچك و بزرگ، پل‌هاي معلّق، پل‌هاي متحرّك، پل‌هاي چوبي و سنگي، پل‌هاي راست و خميده و اما قره‌قاج خودمان!»

اروپاي كهن را بر بال پرنده‌اي ديگر ترك گفتم و به سوي آمريكاي جوان روان شدم. چادرنشينِ بيابان‌گردي بر بزرگ‌ترين كانون علمي، صنعتي و تجاري جهان قدم نهاد!

نيويورك با آسمان‌خراش‌ها و زرق و برق افسانه‌اي خود ظواهر تمدّن آلمان را از يادم برد و رودخانه «هودسُن» با تونل بزرگ‌تر، روشن‌تر و مجهز‌ترش تونل اِلْب را به دست فراموشي سپرد.

اميد و نشاط آغوش گشوده بود. بر ساحل اين رود به تماشاي كشتي‌ها و قايق‌هاي بادبان برافراشته‌اش پرداختم و در يكي از آن‌ها به تفرّج‌گاه خرّمي رفتم و باز به ياد امواج خروشان قره‌قاج افتادم.

ديدارم از نيويورك پايان يافت و با قطار سريع السير عازم پايتخت آمريكا شدم. اتاق‌هاي نشيمن و سالن‌هاي پذيرايي قطار با هتل‌هاي چهارستاره‌ي جهان برابر بود. سراسرِ راه پر از شور و حال زندگي بود. همه جا نور و سرور مي‌درخشيد. عمارت‌هاي سر به فلك كشيده، كارخانه‌هاي عظيم، بزرگ‌راه‌هاي پرآمد و رفت چشم هر بيننده‌اي را خيره مي‌كرد؛ به خصوص چشم مرا كه از آن سرِ دنيا آمده بودم و يكي دو ماه پيش در جاده‌اي خاكي و ناهموار از شهرك خُنج به شهر لار رفته بودم و در فاصله‌ي طولاني اين دو آباديِِ نيمه‌ويران جز بيابان‌هاي برهوت، كوه‌هاي خشك، قهوه‌خانه‌هاي آلوده و برج‌هاي فرسوده‌ي ژاندارمري چيزي نديده، اسباب سفرم را نيز به راهزنان سپرده بودم.

به واشنگتن رسيدم و مدتي دراز در اين شهر ماندم، با اين انديشه كه طرح نو دراندازم و به آينده‌ي خود سر و سامان دهم. خاطرم از خرجي چندين ماه آسوده بود. در خيال شغل و در فكر ادامه‌ي تحصيل بودم. هنوز جوان بودم. به كوشش و استعداد خود اطمينان داشتم.

در طبقه‌ي بالاي يك آپارتمان بلند، اتاقي مجهّز داشتم. در كنار ملايك بودم. اتاقم تلويزيون داشت، در زماني كه اروپا نداشت. شور  و شوقم روز افزون بود. به تماشاخانه‌ها و كُنسرت‌هاي مشهور مي‌رفتم و تشنگي چندين ساله‌ام را فرو مي‌نشاندم. بر صندلي‌هاي مخمل‌پوش، روبه‌روي نيم‌دايره‌هاي مملو از هنرمندان زبردست مي‌نشستم و جانم را با هنرنمايي‌ها و نغمات دلاويزشان تازه مي‌كردم. به موزه‌ها مي‌رفتم. به ديدار بناهاي يادبود مي‌رفتم. مطالعه مي‌كردم. به كتابخانه‌ي كنگره راه يافتم، كتابخانه‌اي كه اگر ميليون‌ها كتابش را پهلوي هم مي‌چيدند بيش از بيست فرسنگ راه را مي‌گرفت. به تماشاي مسابقه‌هاي اسب دواني مي‌رفتم. اسب شناس بودم. در شرط‌بندي‌ها برنده مي‌شدم.

واشنگتن فقط يك پايتخت نبود. باغستان خرّم و بزرگي بود. در هر گوشه‌ي شهر باغي دلگشا چشم‌ها را مي‌گشود و چمن‌زاري تر و تازه روح و روان را آسايش و آرامش مي‌بخشيد. در اين شهر بود كه معماري يونان قديم با تمدن جهان جديد در هم آميخته بود. در اين شهر بود كه طبيعت و صنعت با هم آشتي كرده بودند.

واشنگتن، زيبايي افسانه‌اي خود را بيش از هر چيز مديون رودخانه‌ي «پوتوماك» بود. پوتوماك رودي بود كه با سخاوت و گشاده‌دستي از ميان اين شهر مي‌گذشت و صدها پارك و باغ و چمن به وجود مي‌آورد.

بهار واشنگتن فرا رسيد. از زيباترين بهارهاي دنيا بود. جشن باشكوه «شكوفه‌ي گيلاس» اين شهر در ساحل سرسبز رودخانه‌ي پوتوماك آنچنان شيفته‌ام كرد كه ادبيّاتم گل كرد و شعر گفتم. شعرم وزن و قافيه نداشت:

«من زمين را بيش از آسمان و گل‌ها را بيش از ستاره‌ها دوست مي‌دارم. آسمان خدا زيباست ولي زمين خودمان زيباتر است، منظومه‌ي شمسي بايد بر خود ببالد كه سياره‌اي به زيبايي زمين دارد، خورشيد و همه‌ي اعوان و انصارش بايد شادمان باشند كه در سير و سياحت كيهاني خود همسفري به طنازي و زيبايي زمين دارند، زمين طناز، زمينِ رنگين پوش با جنگل‌هاي سبز، كوه‌هاي سفيد و درياهاي آبي.

من سراسر زمين را گشته‌ام و از اين جا خوش‌تر جايي نيافته‌ام. من در همين جا مي‌مانم».

* * *

خيال‌بافي‌ها و غزل‌سرايي‌هاي من عمر درازي نداشت. عقل مصلحت انديشم بي‌كار نمي‌نشست. حساب و كتابم در دستش بود. با دو چشم باز به آينده مي‌نگريست. به امروز دل نمي‌بست. از فردا وحشت داشت. هشدارم مي‌داد. به وقت گذراني‌هاي بيهوده‌ام مي‌تاخت. زباني گزنده و موعظه‌گر داشت.

چاره‌اي جز آن نماند كه در فكر ادامه‌ي تحصيل باشم و در جست و جوي شغلي برآيم. براي يكي تأييد و ترجمه‌ي تصديقم از دانشگاه تهران ضروري بود و براي ديگر به تقويت زبانم نياز داشتم. انگليسي من دست و پا شكسته بود. به درد كارهاي حسابي نمي‌خورد. راه درازي در پيش داشتم. معلم گرفتم ولي حافظه‌ام حافظه‌ي نيرومند سابق نبود. سن و سالم بالا رفته بود. سال‌هاي بسيار به گردش كوه و صحرا خو گرفته بودم. حوصله‌ي طلبگي نداشتم. شاگرد سازگاري نبودم. معلم را عوض كردم. به يك كانون فرهنگي رفتم. سود زيادي نداشت. من عاشق كتاب بودم، ولي نه كتاب لغت و دستور زبان!

هفته‌ها و ماه‌ها در پي يكديگر سپري مي‌شدند. از تأييد و ترجمه‌ي تصديقم خبري نمي‌رسيد. در كار انگليسي هم به نتايج فوري و دلخواه نمي‌رسيدم. شتاب مي‌كردم. مي‌كوشيدم، ولي راهم دشوارتر از آن بود كه مي‌پنداشتم.

كم‌كم خسته شدم. آتش شور و شوقم به سردي گراييد. شك و نااميدي مثل دو دشمن نامريي در كمينم بودند و روزگار گذشته‌ام دستاويزي يافت كه با خاطره‌هاي شيرين خود، سر از خواب گران بردارد و با يك بيماري قديمي كه من آن را بيماري ايل ناميده‌ام دست به گريبانم كند. اين بيماري از جنس بيماري‌هاي ديگر نبود. درد نداشت ولي از همه‌ي دردها سنگين‌تر بود.

من از تحوّلات روحي خود بي‌خبر نبودم و مي‌دانستم كه در گوشه‌اي از زواياي هستي پيچيده‌ام هسته‌ي كوچك اين بيماري نهفته است، ليكن گمان نمي‌كردم كه بتواند به اين زودي زنجير بگسلد و نيرو بگيرد.

خسته مي‌شدم. در مي‌ماندم. احساس تنهايي و بي‌كسي مي‌كردم. ياد يار و ديار آزارم مي‌داد. خيابان‌هاي دراز را به اميد نگاهي آشنا و سلامي گرم زير پا مي‌گذاشتم. ولي هم‌نفس و هم‌كلامي نمي‌ديدم.

من اهل گفت و شنود بودم. طنزها و شوخي‌هايم درايل خريدار داشت. كسانم و دوستانم چشم از دهانم برنمي‌داشتند ولي در طول اين خيابان‌هاي طويل يك گوش شنوا نمي‌يافتم.

مشتري بي‌تاب و مشتاق ويترينِ نامه‌ها شده بودم. نامه‌هايي را كه از وطن و از ايل مي‌آمد ده‌ بار مي‌خواندم. بعضي از آن‌ها را بر ديده مي‌گذاشتم و مي‌بوسيدم. دور و برم را آيينه گرفته بود. به ريخت و قيافه‌ام مي‌نگريستم. خيره مي‌شدم و از پيري زودرس خود به حيرت مي‌افتادم. چين و چروك‌هاي پيشاني‌ام را مي‌شمردم.

آدميزاد، آن هم از نوع ايلي و چادرنشين بيش از همه‌ي احتياجات مادّي و جسمي نيازمند محبت است. براي انسان عشايري يك جو محبت در سيه‌چادري كوچك عزيزتر از همه‌ي ناز و نعمت‌هاي قصرها و شُكوه و جلال آسمان خراش‌هاست. ايلياتي مي‌تواند از برج‌هاي بلند و باروهاي استوار بگريزد ولي به آساني اسير پاي دربند محبت مي‌شود و من از اين سرچشمه‌ي زلال و روشن دور افتاده بودم.

در پي چاره‌ برآمدم. دفتر و كتاب را بستم. رياضت و قناعت را فراموش كردم و بار ديگر به سرگرمي‌ها وشادكامي‌ها روي آوردم. ليكن هيچ يك از آن‌ها جاذبه‌ي پيشين را نداشت. در ميان كنسرت‌ها پيوسته به ياد ساحل دل‌انگيز قره‌قاج بودم، آنجا كه آن بانوي افسون‌كارِ ساربان، آهنگ پرشور «چاه زال» را مي‌خواند:

از كوه به صحرا آمدم،

آهو در صحرا نبود،

در صحراي بي‌آهو،

چگونه به سر برم؟

هنگام تماشاي اُپراها و باله‌ها، خاطره‌ي آن دخترك رمه‌بان، آتش به جانم مي‌زد. آن دخترك بلند بالا كه پيرامون آتش جشن عروسي چرخ مي‌زد و بر دو گونه‌اش دو گل صورتي «ميمند» شكفته بود:

دختر دو چشمت جان مي‌ستاند

دختر دو ابرويت خون مي‌فشاند

من تنها با چهار دشمن

چگونه جان به در برم.

مسافت‌هاي دور را مي‌پيمودم و به سراغ ميدان‌هاي اسب‌دواني مي‌رفتم، ليكن هميشه به ياد اسب خودم، همان سمند شناگري بودم كه درهنگامه‌ي سيل و طوفان قايق نجاتم بود.

هيجان جان و تنم اوج مي‌گرفت. رنج شب‌هايم بيش از روزها بود. خواب از چشمانم گريخته بود و دژخيم‌ها بهتر از هر كسي مي‌دانند كه بي‌خوابي چه شكنجه‌ي پرزوري است. تا صبح چشم بر هم نمي‌گذاشتم. بر بسترهاي نرم و راحت مثل اين بود كه روي بوته‌ي خار و سنگ خارا مي‌غلتم. اتاق روشنم از هر غاري سياه‌تر و تيره‌تر بود. هوايش نمناك و خفه بود. پنجره‌ها را مي‌گشودم. غوغاي عبور و مرور عذابم مي‌داد و مرا به ياد شب‌هايي مي‌انداخت كه سر بر بالش ننهاده به خواب مي‌رفتم و مادرم براي آن كه آسوده بخوابم بچه‌ها را ساكت مي‌كرد و حتي اسب‌ها را از شيهه باز مي‌داشت.

كار اضطراب و تشويشم به جايي كشيد كه با سفارش اين و آن به خدمت پزشكي رفتم و او مرا در بيمارستان معروفي بستري كرد. بيش از يك هفته در بيمارستان ماندم. از درد احبّا به دامن اطبّا پناه بردم. گرفتاري من دروني بود. پزشكان، بيرونم را جست و جو مي‌كردند و چون عيبي نيافتند لوزه‌ي ورم كرده‌ام را در آوردند.

درمان دردهاي عاطفي به سهولت امراض جسماني نيست. علاج دل‌دردها آسان است، دردِ دل‌ها را نمي‌توان چاره كرد.

دستورها و داروهاي آرام‌بخش پزشكان و روانكاوان بي‌اثر نبود، ولي نتيجه‌ي چنداني هم نداشت. بهبودي اندكي يافتم و به اقامتگاهم بازگشتم. هزينه‌هاي هنگفت پزشكان و بيمارستان كم از غارت راه لارستان نبود.

چند روزي به استراحت پرداختم. ترجمه‌ي تصديق دانشگاهي رسيد. براي اشتغالم وعده‌هاي اميدبخش داشتم و داشتم سلامت خويش را باز مي‌يافتم و بار ديگر به خيال ادامه‌ي تحصيل مي‌افتادم كه انبوه نامه‌هاي كسان و دوستان ايلي فتنه‌ي تازه‌اي به پا كرد.

ايل در بهاري پُررونق از قشلاق به سوي ييلاق حركت مي‌كرد و داشت از نزديكي شيراز مي‌گذشت. عزيزانم فرصتي يافته بودند كه به شهر بيايند و برايم نامه بفرستند. همه‌شان كس و كار دور افتاده و از خانه‌گريخته‌ي خود را به بازگشت دعوت مي‌كردند. نامه‌هاشان پُر از عطر بابونه‌هاي «قره‌قاج»، نعناهاي «سبزْكوه» و جاشيرهاي «سميرم» بود. از اسب‌ها، تاخت و تازها، از قوچ‌هاي «دِنا»، از كبك‌هاي «كَمانه»، از دُرّاج‌هاي «جنگجو» و آهوهاي «چاه‌مارو» سخن مي‌گفتند. از جشن‌ها و عروسي‌ها حرف مي‌زدند.

مردمي شاد و شوخ بودند. دستبرد راهزنان لارستان را از ياد نبرده بودند. در يكي از نامه‌ها از جانب مادرم نوشته بودند كه در روز پشم چيني گوسفندان، سفيدترين و نرم‌ترين پشم‌ها را دست‌چين كرده است تا قاليچه‌ي ديگري برايم ببافد. در نامه‌ي ديگري سر به سرم گذاشته بودند كه من از مردم ايل گله‌مند نباشم و راهزنان از عشايري‌ها نبوده‌اند، شهري و گرمسيري بوده‌اند. چند جلد از كتاب‌هايم در كتاب‌فروشي شهر به فروش رفته بود.

آماده‌ي قبول دعوت‌ها بودم. آماده‌ي فرار بودم و اين بار فرار به سوي ايل. نامه‌ها نه چنان شورانگيز و اميد دهنده بود كه بتوانم تاب بياورم و هنوز همه‌ي آن‌ها را به پايان نرسانده بودم كه دست به قلم بردم و در لحظاتي خجسته آخرين نامه‌ام را از آمريكا نوشتم و پست كردم:

«…تاب و طاقت دوري شما را ندارم. تاب و طاقت دوري ايلم و وطنم را ندارم. با اولين بليت هوايي كه به دستم آيد حركت مي‌كنم. پيام مرا به گوش امواج قره‌قاج برسانيد:

   قره‌قاج! تو مي‌خواستي غرقم كني ولي من دست از دامنت برنمي‌دارم. من ترا بيش از همه‌ي رودهاي روي زمين دوست مي‌دارم. من يك موج كوچك تو را با صدها اِلْب، هودسُن و پوتوماك عوض نمي‌كنم.

   قره‌قاج، مي‌آيم ولي اين بار مي‌كوشم كه بي‌گُدار به آب نزنم و با كمك خانواده، نهال‌هاي تازه‌اي در كنارت بنشانم و پل‌هاي استوار برايت دست و پا كنم».

نمي‌دانم خودم يا نامه‌ام، كدام‌يك زودتر رسيديم. دو سه هفته بيش نگذشت كه در كنار قره‌قاج بودم.

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
 

اطلاعیه ها

امکان درج نظرات شما عزیزان برای مطالب سایت فراهم گردید. در انتهای هر مطلب امکان درج و نمایش نظرات شما وجود دارد.ما را از نظرات خود بهره مند کنید و دیگران را نیز از آنها آگاه کنید.